لاس مَستِرز!

BoringProf1

بدین سان بگفت استادی به لاس

که بر من مهم باشد حضور در کلاس

که چندین شماره ز پایان ترم

ببخشم به حضار دانشُّ و علم

و ملت ز گفتار وی خر شدند

ز هفت بیدار و هشت حی شدند

چو پایان آمدش ترم، دانش پژوه

گرفتش ز استاد، کتابی چو کوه!

همه واژگان یک به یک پر ز پند؛

نیامد ز ماتحتشان خون بند…

به روز اندر آمد یکی امتحان

همه بر بگفتند ز دل: «هان؟! و هان؟!»

ندیدش همی خلق سوال آشنا…

نبودش ز منبع سوالی! چرا؟!

و استاد همه حرف خود پس گرفت…

و حال از یکایک همی بس گرفت…

بدادش به غبغب ز باد اندرون،

که کرد دانش پژوهان همه سرنگون…!

و رستم دو دستی برش سر بکوفت

که استاد و لوطیگری؟! درد و کوفت!!!

و این شد که شد شاد از دل سهند*

بدیدش همه ساله ز نزدیک، پند!

و حال اندر او باشد همی دلگشاد

فراغش ز علم و ز دانش فرخنده باد…!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دایرة الچوبین:
سهند: نام مجازی چوبین!
چوبین این شعر را به مناسبت پایان تحصیلاتش سرود و به خود تقدیم داشت.

Advertisements

امروز، همه اش 10 سال پیش بود!

صبحگاه که از خواب برخاست، سرخوش از رویایی شیرین، لبخندی ملیح بر لب داشت. این روزگاران، آرامش را بسته بندی شده در داروخانه می فروشند. پس خواب خوش، غنیمت باشد. 10 سال قبل اینچونین نبود.

شنیدن «خوابهای طلایی» با تکنولوژی امروز، قابل قیاس با صدای ضبط صوتی که 10 سال قبل با یک بلندگو همین آهنگ را پخش میکرد نیست. آن روزها میانه صدای آهنگ ها، هوا بود! اوج موسیقی، بلندگوی ضبط را به سرفه می انداخت! امروز کمتر کسی در رایانه شخصی اش، آهنگی تبدیل شده از نوار 10 سال قبل را نگهداری میکند و همچون دیوانگان از بی کیفیت بودن آن لذت میبرد! «جواد معروفی» این آهنگ را آن روزگاران برای حال و هوای «امروزی که همه اش 10 سال قبل بود» خلق نمود! برای وقتی که دیوانه ای چون او خواب های طلایی بیند.

10 سال پیش وقتی میدانست فردا آلبوم «سیاوش قمیشی» در دسترس خواهد بود، شب از شوق بی خواب می گشت، امروز این حس برای آخرین قسمت سریال تلوزیونی مورد علاقه اش دوباره بازگشت.

10 سال پیش ترافیک شهرستانش کم بود. شاید در هر 5 بار حرکت ثانیه شمار ساعت مچیَش، یک اتومبیل عبور مینمود. امروز همه خیابان ها کوچک شده اند! تنها، قدم زنان، ساعت 1 بامداد، در باران پاییزی، لذت سکوت خیابان های 10 سال قبل را دوباره تجربه کردن، دیدن هاله ی نور چراغ در قطرات ریز باران… گویی همه کائنات دست به دست هم داده بودند! می دانستند حتی یک روز زندگی کردن در 10 سال قبل، لازمه ادامه حیات وی بود.

غاز همسایه!

عکس

کنون به تلاوتی چند از آیات ِکلام الچوبین می پردازیم. روایت حماسه ای که خلقتش در دوران تحصیل رقم خورد. باشد که در رحمت الهی بر ما گشوده گردد.

چوبین را معلمی بود مهربان(!)، که دانش آموزان بر وی نام «مَخزَن دود» نهاده بودند! که همواره سیگار بر دست داشت و هر یک را با آتشِ ته مانده قبلی روشن می نمود.

زبان ِ جناب ِ مخزن دود، سخت نیشدار بود و کلامش پر ز کنایه. وی را عادت چنان بود که در آغاز هر جلسه، الطافش احوالات یکی از دانش آموزان را شامل می گشت تا بَرکَنَد ریشه ی هر فتنه گری؛ که وی را دانش آموزانی بود بس موذی!

روزی میان جناب مخزن و دانش آموزان اختلاف نظر درگرفت. گفتگویی یک طرفه…! جماعت حاضر در کلاس همگی از بیانات جناب مخزن مستفیض می گشتند که وی پیرامون ِ بیاناتش، اراده نمود تا ضرب المثل ِ معروف ِ «مرغ ِ همسایه، غاز می باشد» را استفاده نماید که سهوا چنین بر زبان آورد: «گویند که تخم ِ همسایه، غاز می باشد»!

عضلات رخسار افراد حاضر در کلاس سخت منقبض گشت و گوشه لب گزیدند، مبادا که تبسمی بر چهره آنان نشیند و معلم آن را ببیند. باری این خنده ی چوبین بود که با صدایی رسا ابراز شعف نمود، باشد که مجوز ِ خندیدن ِ باقی ِ دانش آموزان صادر گردد!

از چهره مدرس پیدا بود که سخت برآشفته… گویی بر بدنه مخزن، روزنه ای ایجاد گشته تا نشتیِ دود، نمایان گردد! باری به رنگ جماعت درآمد و خود نیز تبسمی نمود. چوبین که با دیدن لبخند بر لبان معلم، پنداشت راه مزاح بر جمع باز گشته، جناب مخزن را چنین گفت: «ای بزرگوار! بر صحت ضرب المثلی که در آن تخم ِ همسایه، غاز باشد ایمان دارید»؟! که جناب مخزنِ دود اینچنین چوبین را پاسخ گفت:
«آری! و تو نیز می توانی با غاز ِ همسایه بازی نمایی»!

لوز بیرجندی!

لوز بیرجندی!

اوضاع اقتصادی کشور وخیم بود. آمار بیکاری بیداد می نمود. درآمد قشر متوسط جامعه چنان بود که فرد، توانِ تامینِ دو نیاز اصلی خوراک و اجاره خانه را به صورت همزمان نداشت. همگان پی یافتن شغل، در طول روز به هر در میزدند و شبانگاه دست از پا درازتر به خانه باز میگشتند. در چنین شرایطی ، چوبین به تازگی از دانشگاه فارق التحصیل گشت تا به آمار گسترده جوانان بیکار این دیار رقمی افزوده گردد و سخت در پی یافتن شغل بود. شغلی که حداقل نیازهای مالی وی را برآورده سازد که در شرایط اقتصادی مذکور، باری اضافه بر دوش خانواده بود. لکه ننگی که عبارت «نان خور اضافه» در وی تجلی می یافت.

سخت اندیشید و دریافت که تنها بازاری که در این شرایط همچنان بر پای خود ایستاده، دانشگاه باشد که جوانان برای ورود به آن هیچ گونه محدودیتی برای خرج نمودنِ درآمدِ هر چند ناچیزِ خانواده شان ندارند. فهرستی از موسساتی که کلاس های کنکور برگزار می نمودند تهیه کرد. به آنان مراجعه و درخواست خود را مطرح نمود. اغلب آنان گفتند: «برگه ی درخواست تدریس را تکمیل کن». لکن مودبانه دست رد بر سینه وی زدند که نیازمند افرادی با تجربه ی تدریس بودند.

چوبین چنین اندیشید: «تجربه ی اولیه ی نخستین مدرسان، از کجا بدست آمده وقتی تمامی مکان هایی که در آن تدریس میشود، نیازمند افرادی با سابقه می باشند»؟!

نا امید بازگشت و به خانه نشینی خود ادامه داد. هفته ای گذشت و ظهرِ یک روز، تماسی با چوبین گرفته شد. از نشانه های بیکاری، شب نشینی تا سحر و خیره ماندن به نمایشگر رایانه و خوابیدن تا ظهر باشد. بنابر این چوبین با صدایی خواب آلوده تماس تلفنی را پاسخ گفت. خبر دادند که در یکی از شعباتِ موسسه ای در بیرجند نیازمند مدرس می باشند. موسسه هزینه پرواز برای رفت و برگشت را متقبل خواهد شد. پیشنهادِ حقوقی مناسب، برای فردی تازه کار ارائه نمودند و تاکید ورزیدند که به شخصی سحرخیز برای این کار نیاز دارند!  چوبین بیدرنگ شرایط را پذیرفت و عصر برای تکمیل قراردادِ کاری راهی موسسه شد و به جامعه شاغلان پیوست.

قرارداد چنین میگفت که میبایست در ده هفته، ده جلسه برگزار گردد که مدت زمان برگزاری هر کدام، ده ساعت باشد و چنانچه هر جلسه بیش از مدت تعیین شده ادامه یابد، مدرس حقوق اضافه دریافت نخواهد کرد. و تاریخ شروع اولین جلسه، هفته آینده خواهد بود.

چوبین به خانه بازگشت  و کتب مربوط به دروسی که حال مدرس آنان گشته را تهییه نمود و چون فردی که خود را برای آزمون کنکور آماده کند، شروع به خواندن کرد. آنچنان که خود را برای هرگونه سوال احتمالی دانش پژوهان آماده کند!

نخستین روز کاری فرا رسید و چوبین بلیط هواپیما در دستش، راهی فرودگاه شد. حال آنکه وی از پرواز نمودن وحشت داشت. هواپیما به پرواز درآمد تا چوبین در ساعاتی که مابین زمین و آسمان معلق بود، سه بار آنچه را که از شب قبل میل نموده، از دهان برآورد! هواپیما بر زمین نشست و وی راهی موسسه شد. چون قدم در کلاس نهاد، دانش پژوهی از آخرین ردیف کلاس وی را مورد عنایت قرار داد. این چنین که دست خود را به نشان اجازه گرفتن برای صحبت برافراشت و پس از آنکه چوبین رخصت داد، چنین گفت: «استاد؟! آیا در گذشته شما نخست بینی بوده اید و بعد دست و پایتان طی فرایند تکامل جوانه زده و رشد نموده؟!».

هاله ای از شعف کلاس را در بر گرفت. چوبین خواست که عکس العملی شدید نشان دهد؛ لکن چنین اندیشید که چهره ای خشن در نخستین روز کاری، برازنده ی وی نیست. قصد تدریس نمود. باری با متلک های پی در پی شخص مذکور مواجه گشت و هیچ نگفت و به تدریس خود ادامه داد.

چون جلسه به پایان رسید، چوبین قصد بازگشت به خانه نمود. بسیار کم تغذیه کرده بود پس هیچ از محتویات معده اش کاسته نشد! چون به خانه رسید ذهنش پیرامون روزی که گذشت، سخت درگیر شد. چنین پنداشت که بسیار ملایمت به خرج داده و اکنون، همگان در دلشان وی را چهارپایی گوش دراز میپندارند که می توانند بر وی بار زنند و با عصایی بر ماتحتش ضربه وارد نمایند تا هیچ نگوید و به راهش ادامه دهد! سخت از ملاطفت خود پشیمان گشت و با خود عهد بست که دیگر چنین نکند.

هفته بعد با پیش زمینه فکری مذکور وارد کلاس گشت، لکن دانش پژوه موذی غایب بود و چوبین از اقبالش سرخوش! با این حال کوچکترین شوخ طبعیِ طالبانِ علم را بر نمیتابید و آنان را پاسخی زننده می داد تا لحظه ای که دانش پژوهی مونث با قَمیشی دلفریب وی را خطاب قرار داد و گفت: «استاد برای چه امروز اینچنین غضبناک گشته اید» و چوبین دریافت که از طرف دیگر بام سقوط نموده! باری مهربان گشت تا جلسه خاتمه یافت.

جلسه بعد چون چوبین وارد کلاس گشت، ملاحظه نمود که دانش پژوه موذی در کلاس حاضر گشته لکن ناخوش احوال بنظر می رسد. چهره ی خود را عبوس نمود تا وی از او حساب برد. چوبین انتظار کوچکترین برخورد غیر قابل قبول را از وی را میکشید تا با شدید ترین حالتِ ممکن، قانون نیوتن مربوط به عمل و عکس العمل را بجا آورد. در میانه ی جلسه، فرد مورد نظر عطسه ای گوش خراش نمود تا چوبین در کسری از ثانیه تصمیم به اخراج وی از کلاس گیرد! با صدایی رسا اعلام نمود که تا وقتی حضور دانش پژوه مزاحم در کلاس موجب عدم تمرکزش گردد، جلسه ادامه نخواهد یافت. مدیر موسسه در کلاس حاضر گشت و چوبین آنچه از جلسات قبل تا کنون رخ داده را دو چندان نمود و برای وی تعریف کرد. مدیر پذیرفت که باقی مانده شهریه ی شاگرد نام برده را پس دهد تا کلاس، با نظمِ لازم، دوباره اجرا گردد. باری چوبین شروع به تدریس نمود. لکن تصویری از آینده مبهم تحصیلی فرد اخراج شده، وی را می آزرد. آنچه آن را «عذاب وجدان» نامند. اعلام استراحتی کوتاه نمود و بی درنگ به دفتر مراجعه کرد. هنوز شاگرد از موسسه بیرون نرفته بود که چوبین وی را خطاب نمود و با بزرگواری اعلام بخشش کرد. چهره دانش پژوه بشّاش گشت و با مدرس عهد بست که تا جلسه آخر، مراقب رفتار خود باشد. چنین نیز شد و کوچکترین اشتباهی از هیچ یک از شاگردان سر نزد تا چوبین به نحو احسن دوره تدریس خویش را خاتمه بخشد.

لکن دانش پژوه در پایان جلسه ی آخر، نزد چوبین آمد و وی را چنین گفت: «شما را بسیار آزردم. برای آنکه همواره خاطره ای خوش از این کلاس در ذهن شما ثبت گردد، اکنون با سوغاتی معروف از این شهر از شما پذیرایی خواهم کرد». چوبین هماره عاشق دریافت سوغاتی بود، لذا خواسته ی وی را پذیرفت. لیکن مشاهده نمود دانش پژوه دست در جیبِ شلوارِ گشادِ خود کرده و کیسه ای درآورد، دست خود را در آن فرو برد و جسمی همانند شیرینی از آن خارج نمود. چوبین را بگفت: «این شیرینی مخصوص، لوز بیرجندی نام دارد. لکن سعی کن آن را ذره ذره میل نمایی». چوبین که از بهداشتی بودن محصول و سخنان غریب شاگرد متعجب گشته بود، هیچ نگفت و به نشان پذیرفتن سری تکان داد. لوز بیرجندی را در ظرفی که تغذیه خود را در آن به همراه آورده بود قرار داد و راهی فرودگاه شد. در میانه راه احساس گرسنگی نمود و اندیشید: «خوب است ذره ای از آن شیرینی عجیب را تناول نمایم» و چنین کرد. نیمی از شیرینی را در ربعی از ساعت بلعید، لکن  احساس سرخوشی شدید نمود. چنین گمان برد که روز خسته کننده ای را سپری کرده و قند موجود در شیرینی، اندکی باعث بهبودی حالش گشته. نیم دیگر شیرینی را برداشت و یکجا آن را در دهان گذاشت.

چون به فرودگاه رسید، رفتار و حرکاتش عجیب بود. کوچکترین اتفاق برایش به شدت مضحک و خنده آور جلوه می کرد. چهره اش خیس عرق گشت و پنداشت بهتر است صورت خود را تَر نماید. چون به دستشویی فرودگاه وارد گشت، صدای تخلیه ی بادِ شکمِ شخصی که در داخل یکی از اتاقک های دستشویی بود، موجبات قهقهه ی چوبین را فراهم نمود. به طرفِ دربِ اتاقک رفت و در حالی که با مشت به درب میکوبید، با خنده ای دیوانه وار شخص را التماس نمود که اگر میتوانی باری دیگر عمل مضحک خود را تکرار نما! همچنین صدای چرخ چمدان، سرِ بی موی همکارش، انعکاس عکس کج و خمیده خود در دسته ی استیل صندلی! همگی وی را به شدت به خنده وا میداشت. همکارش با تعجب از وی پرسید: «چیزی مصرف نموده ای»؟! خندان پاسخ داد: «گمان نمیکنم! امروز به وقت استراحت، نهارِ خود را که از شهر به همراه آورده بودم، میل نمودم. اما ساعتی قبل شاگردی مرا میهمان شیرینی سنتی این شهر نمود و میگفت که «لوز بیرجندی» نام دارد».

همکارش دو دست خود را بر سرش کوفت و چوبین را ملامت نمود که برای چه نمی تواند افسار شکم خود را در دست گیرد! چوبین دلیل را پرسید. همکار پاسخ داد: «لوز بیرجندی نوعی شیرینی است که در آن از مخدر استفاده گردد! روغن گراس یا همان علف…».

چوبین، به علت سرخوشی غیر قابل توصیفش پی برد و برای آنچه آن روز بر وی گذشت به شدت خندید!! در هواپیما لحظه ای که میهماندار ظرف خوارکی را نزدیک وی آورد، دستش را دراز نمود تا آن را دریافت نماید، لکن با لبخندی دلنشین به همان صورت خشک گشت تا همکارش دست وی را به طرف پایین هدایت و از میهماندار عذرخواهی نماید! نیز در میانه پرواز، فشار خونش اُفت نمود و همکار از میهماندار تقاضایِ قالبِ کوچکی از کَره نمود تا در دهان چوبین قرار دهد!

چوبین آن شب با کمک همکارش به خانه رسید، لکن دریافت که انسان موذی هرگز متنبه نگردد، بلکه همواره تا رسیدن شرایط مناسب برای حمله ای کارا به انتظار خواهد نشست! همچنین خاطره خوشی که از پایان دوره جلسات موسسه، در ذهنش ثبت گردید، موجب گشت که برای همیشه با شغل شریف تدریس خداحافظی نماید.

انگشت حماسه ساز!

1s

 «چنانچه به وی رای ندهی، مردانگی ات را کنده و در حلقومت فرو نمایم تا راهِ گلو بسته، کبود و خفه شوی»!

فرمایش محبت آمیز فوق از افاضات دوستی قدیمی، صمیمی و تا حد غیر قابل انکاری خطرناک بود که وی را «گیله مرد» خطاب می نمودیم.

 خرداد بود و همگان بر دوراهی غریبی بودند. انتخابات بود و ادعای روشنفکری اُمتی بیدار، ماتحت خر را مورد عنایت قرار میداد. هرکس تصمیم خود را ارجح دانسته و باتومِ نظرش را بر فرق سر فرد دیگر می کوفت. گروهی میگفتند انتخابات فرمایشی می باشد و ملت، مهره اند بر این بازی هولناک. دیگران موضع نرم تر انتخاب نمودند تا همواره زندگیشان سرشار از آنچه نرم و لطیف باشد، گردد! چوبین نیز از این قافله اندیشمند مستثنی نبود.

در این های و هوی گیله مرد با چوبین تماس حاصل نمود و از حمایت همه جانبه خود از شخص شخیص کلید دار کاخ ریاست جمهوری خبر داد و وی را چنانکه ذکر شد، تهدید نمود. چوبین که همواره خود را لایق مرگی شرافتمندانه و البته آبرومندانه میدید، تلاش بر حفظ رجولیت را واجب دید و پنداشت که بایست با انگشت خود حماسه بیافریند که وی را انگشتی حماسه ساز بود.

 روز موعود فرا رسید و چوبین سجل در دست، قدم بر آن راه نهاد که بازگشتش با انگشتی کبود باشد. ساعاتی بعد، رای گیری به پایان رسید و حوزه ها اعلام آمادگی برای شمارش آرا نمودند. تجربه انتخابات قبل، طنین انداز این اندیشه در ذهن زخم خورده رای دهندگان بود که باری دگر آمار و ارقام، شعور ملت را مورد تجاوز قرار دهد و تاخیر در اعلام نتایج اولیه، بر این گمان صحه می گذاشت. سرانجام نتایج اولیه آرا اعلام گردید و برخلاف آنچه تصور می گشت، تا آن لحظه رنگ بنفش، با اختلافی فاحش نسبت به دیگر رنگهای رنگین کمانِ کرسی ریاست، خودنمایی می نمود.

چوبین فرصت را غنیمت یافت و بیدرنگ تلفن را در دست گرفت و با گیله مرد تماس حاصل نمود، بلکه وی را در این شادی سهیم نماید. لکن خوشمزگی اش بر وی غلبه نمود و آنی که گیله مرد از آن سوی کابل های مخابرات پاسخ داد، وی را چنین گفت: «نظاره گر عروسی در ماتحتتان می باشیم»!

و چوبین برترینِ گند زنندگان باشد. گند زننده ز هر دولت آزاد باشد!

همچنان که صدایی نخراشیده ناموس چوبین را مورد عنایت بی دریغ خود قرار میداد، چوبین می اندیشید که کدامین رقم از ارقام تلفن همراه گیله مرد را اشتباه فشرده تا اندرون ماتحت غریبه ای غضبناک، مخاطبش باشد. لیک بر پرونده تجربیاتش این مهم را ضمیمه نمود که در مواقع حساس، تعجیل در فشردن اعداد تلفن، آفرینش حماسه حماقت را رقم خواهد زد.

بدین سان انگشت چوبین در بیست پنجم خرداد ماه سال 1392، دو حماسه آفرید. حماسه حفظ رجولیت خود و حماسه ای که منجر به نظاره اندرون ماتحت یک غریبه شد.

زخم بستر!

همچنان که نسیمی خنک از پنجره نیمه باز اتاق، بر حریم خصوصی چوبین سرک میکشید و لطافت پوستش را مورد تجاوز قرار میداد، آخرین قطرات نسکافه باقی مانده در فنجان، حلقومش را تر می نمود. وی می پنداشت که هارمونی تلخ نسکافه و سیگار بهمن، که گویا هیجان انگیزترین لحظات این روزهای وی را رقم میزد، عجیب یادآور یکنواختی این دوران از زنده بودن وی می باشد.

غربت، زشت و کریه باشد و بدترینش آن که در خانه ات غریب باشی… وقتی که حجم وا دادن هایت، چندین برابر آرزوهایت گشته و به دنبال گوشی برای شنیدن غرغرهایت هستی، آن هم «تو»یی که از تمامی مردمی که حرف تازه ای برای گفتن ندارند و همه کلماتشان روضه وار است، بیزاری…! یعنی جوانی بیکاری، که زخم بستر ناشی از همه روز نشستن بر چهارپایه رو به رایانه ات، ماتحتت را می آزارد و هماره سرگرمی ات زمزمه کردن همراه صدای خواننده است که برایت میخواند:

«دل هیچکی مثه من غربت اینجا رو نداره

دیگه حرفای علاقه، همه مردن تو دلم

مثه گنجشکای بی لونه و بی جای محله

دیگه هیچ جا تو درختا جای من نیست که برم»

زخم بستر گرفتگان ِ بیکار ِ مایل به تجربه آنچه ذکر شد، ترانه فوق را از اینجا دانلود نمایند.

نفخ طبیعت

acid_picdump_93

چوبین می اندیشد: هر شخصی در زندگانی خود، باید حداقل یکبار طعم دلنشین به سخره گرفتن کائنات را مزه نماید! آنچنان که گویی غرش آسمانی را «نفخ طبیعت» نام نهد و آن لحظه که در جستجوی قابلمه ای مناسب برای چکه های مداوم قطرات باران از بظاهر سقف خانه ی استیجاری اش می باشد، حفظ ِ ته مانده های روحیه ی شوخ طبعی خود را ستایش نماید!

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: